تبليغاتX
قاصدک هان چه خبر آوردی.........؟؟!!
همین!

دیگه از خستگیام خسته شدم
دیگه از بستگیام بسته شدم
میزنم تیغ بند بستگی
مگه آزاد بشم ز خستگی
بسته تنهایی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون همنفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
 
واسه هر کی دل من تنگ می شه
تا میفهمه دلش از سنگ میشه

دوستی از رو زمین پاک شده
مردی و مردونگی خاک شده
 
هر کی فکر خودشه تو این زمون
تو نخ آب یخ و گرمی نون
باید حرف دلمو گوش کنم
غمه دنیارو فرا موش کنم
دستمو بلند کنم به آسمون
خودمو رها کنم از این و اون
دلمو جدا کنم از آدما
سینمو پر کنم از یاد خدا

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:20  توسط مریم  | 

اينجا غروبه نازنين
دنيا دروغه نازنين

تو شهر غربت، زندگي
چه بي فروغه نازنين

شهر من اون شهر ديگه است
ستاره هاش رنگ ديگه است

خورشيد و ماهش آشناست
اونجا يک دنياي ديگه است
خشِ خشِ زنجيراش مياد
گريهء شب گيراش مياد
اما صداي عاشقي،
از سوي کوچه هاش مياد

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:37  توسط مریم  | 

 

توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست!

اما من تردید کردم....نمیگم اگه نمیکردم الان دوستم داشتی یا خیلی چیزای دیگه! اما حداقل حرفمو زده بودم!

 

به هر حال دیگه فرصت منم تموم شد و تو به سمت کس دیگه ای رفتی!اینطور که خبر رسیده!

 

ولش کن انگار باید همه چیز همینطور بمونه و تو حتی ندونی که من دوست دارم!

 

فکر نکنم نه من بتونم بهت بگم و نه تو بتونی بفهمی....فقط دعا میکنم که مهرت از دلم بره بیرون!

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:9  توسط مریم  | 

 

تو آسمون زندگيم ستاره بوده بی شمار

اما هميشگی تويی ستاره ی دنباله دار

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 17:17  توسط مریم  | 

 

دلم گرفته اسمون
نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم
نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها
رو سینه من اومده
اخ داره باورم میشه
خنده به من نیومده
دلم گرفته اسمون
از خودتو خسته ترم
تو روزگار بی کسی
یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم
میگه که توی قفسم
من واسه اتیش زدنِ
یه کولبار شب بسم
دلم گرفته اسمون
یکم منو حوصله کن
نگوکه از این روزگار
یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن
عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه
لحضه به لحضه لعنتم
اهای زمین
یه لحضه تو نفس نزن
نچرخ تا اروم بگیره
یه آدم شکسته تن

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:36  توسط مریم  | 

از ته دل دوستت دارم هرگز فراموشت نخواهم کرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگزازتو رنجور نخواهم شد چرا که دوستت دارم.....!! افسوس که تو هيچ نمي داني از این.......!!!


افلاطون ميگه: کار دل دوست داشتنه پس عشقش واقعي نيست، هرموقع با عقلت عاشق شدي اونوقت بدون به عشق حقيقي رسيدي!!

من با يک نگاه عاشق نشدم، عاشق ظاهر کسي نشدم، من فقط با عقلم پيش رفتم، ديدم يک نفر روي اين کره خاکي زندگي ميکنه که شبیه منه واکثر تعابیرش مثل منه! کسی که تظاهری تو کارش نیست حالا که منو دوست نداره اما مطمئنم اگر هم داشت باز تظاهری تو کارش نبود!


نمیگم عاشقم اما دوستش دارم ...... و حس میکنم دوست داشتن حسی فرا تر از عشقه! عشق جرقه اس و عمر جرقه کوتاه اما دوست داشتن آتیش شعله وریه که قابل کنترله..... به هر حال افتخار میکنم که کسی رو دوست دارم!


دوست دارم، با عقلم، نمي خوام بگم احساسم، دلم تو اين موضوع چندان دخالتي نداشت ....اما الان هم با عقلم و هم با احساسم دوستت دارم!

اما افسوس که من زبان بیان احساسم را ندارم ...نمیدونم حس غروره یا حس ترس از شکست!! هر چی هست من رو متوقف کرده....

ميخوام با کسي برم که دوستش دارم


نميخوام بهاي همراهي رو با احساس زودگذر


يا در انديشه خوب و بدش باشم


نميخوام بدونم دوستم داره يا نه


ميخوام با کسي برم که دوستش دارم


+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:34  توسط مریم  |